نویسندگان وبلاگ
الهام
آرشیو وبلاگ
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
لینک دوستان
همه چيز(عاشقانه و فیلتر شکن و ...) آقا قيصر
کلبه متروک
ثانيه های ابدی
عاشقی جرم قشنگيست
پريزاد عشق
موعود
دادی ديگر
ساعت بی کوک
تلاطم ذهن
باران
عطشان
عاشق شدن يعنی زندگی دوباره
يک کودک کاملا زمستانی
اسير خاک
پير می فروش
داسکر گونه های شعر
گربه ايرانی
احسان اميری
تنهاترين اشک
الهه عشق
شب نامه های صوفی
دالان بهشت
لحظه های خاموشی
امپراطور عشق
باغ مهربانی من
شهرزاد قصه گو
در پناه عشق
اسطوره غم عشق
پرشين وبلاگ
ليست وبلاگ هاي فارسي
قالب هاي وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
طراح قالب : ماكرومديا
خرید اینترنتی
آمار وبلاگ
RSS 2.0
لوگوی دوستان
دخترک پابرهنه و کثیف روی سکویی در پارک نشسته بود و آدم هایی را که از آنجا می گذشتند نگاه می کرد. او سعی نکرد حرفی بزند، حتی یک کلمه هم نگفت. افراد بسیاری از آنجا می گذشتند اما هیچکس نایستاد، حتی یک نفر. روز بعد هم درست همین اتفاق افتاد. تصمیم گرفتم به پارک بروم. کنجکاو بودم بدانم که دخترک هنوز هم آنجاست یا نه؟
درست همان جای دیروزی روی یک بلندی نشسته و نگاهش بسیار غمگین بود. آن روز می خواستم پیش او بروم. خوب همه می دانند که پارکی پر از افراد غریبه محل بازی کردن بچه های کم سن و سال نیست.
همانطور که به طرفش می رفتم متوجه شدم که پشت لباسش شکل عادی ندارد. حدس زدم شاید به همین علت است که مردم از کنارش رد می شوند، بی آنکه سعی کنند کمکش کنند. نزدیکتر که شدم دخترک نگاهش را کمی به پایین دوخت تا از نگاه خیره و مشتاق من دوری کند.
آن وقت برآمدگی پشتش را بهتر دیدم. حالتی گوژمانند و غیرطبیعی داشت. لبخند زدم تا بداند جای هیچ نگرانی نیست. من آنجا بودم تا کمکش کنم و با او حرف بزنم.
کنارش نشستم و تنها با یک سلام سر صحبت را باز کردم. دخترک یکه خورد و پس از آنکه مدتی طولانی به چشمانم خیره شد، بریده بریده سلامم را پاسخ داد. لبخند زدم. متقابلاً او هم خجولانه لبخند زد. آنقدر با یکدیگر حرف زدیم تا هوا تاریک شد و دیگر کسی در پارک نماند. همه رفته بودند و ما دو نفر تنها بودیم. از او پرسیدم که چرا آن همه غمگین است. نگاهم کرد و با چهره ای محزون گفت:
«چون من مثل بقیه نیستم.»
بلافاصله گفتم: «خوب، همینطور هم هست.» و خندیدم.
دخترک از قبل هم غمگین تر شد و گفت: «می دونم.»
گفتم: «خانوم کوچولو ، تو منو یاد فرشته ها می اندازی.»
دخترک بلند شد و گفت: «راست می گی؟»
«بله، تو فرشته نگهبان کوچولویی هستی که اومدی مراقب آدم هایی باشی که از اینجا عبور می کنند.»
با تکان دادن سرش حرفم را تایید کرد و لبخندی زد. بعد هم بال هایش را باز کرد و در حالیکه چشمانش می درخشیدند گفت: «بله، خوب، من فرشته ام.»
زبانم بند آمد. مطمئن بودم که خواب می بینم. فرشته گفت: «حالا که تو به فکر کس دیگری غیر از خودت بودی پس ماموریت من هم تمام می شود.»
از جا بلند شدم و گفتم:«صبر کن ببینم. پس چرا کسی نایستاد تا به یک فرشته کمک کند؟»
نگاهم کرد و لبخند زد: «چون تو تنها کسی بودی که توانستی من را ببینی و قلباً باور کنی.»
سپس فرشته از آنجا رفت و اینگونه زندگی من به طرز شگفت انگیزی زیر و روشد.
پس هر زمان فکر کردید تنها مانده اید، به خاطر داشته باشید همیشه فرشته نگهبانی هست که از شما مراقبت کند.
برگرفته از داستانهای کوتاه. ترجمه سید بوالفضل نعمت اللهی
پيام هاي ديگران () link سهشنبه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸٩ - الهام
زمان، این رویای دست نیافتنی من، مثل یه مشت آب می مونه که هر چقدر سعی می کنم توی مشتم محکم تر نگهش دارم، زودتر از دستش می دم. فرصتهای طلایی رو که با چه امید و آرزویی به دست آوردم، حالا دارم به آسونی از دست می دم. جالبتر اینکه هنوز کاملاً از بین نرفته، افسوس نبودنش رو می خورم. توی زندگیم گاهی کارهای عجیبی کردم. مثلاْ توی زمان خیلی اندک، یک فصل بزرگ از کتابی رو خوندم و جالب اینجاست که کاملاْ هم درکش کردم. در حالی که شاید هفته ها و ماهها برای خوندن همون کتاب وقت هدر دادم.
الان هم درست در همون موقعیتم. یک حسرت تمام شدن فرصتها پیچیده توی روحم و داره ذره ذره نا امید و نا امیدترم می کنه و من با تمام قوا دارم سعی می کنم از همین فرصت باقیمونده نهایت استفاده رو ببرم. خیلی سخته ولی من باید بتونم.
کارامون همیشه به پایان می رسند حتی اگه فرصت ها هم تموم شن، حالا خوب یا بد، موفق یا... اما
کاش می شد زمان رو به عقب برگردوند تا لااقل فرصت دیدن اونایی که دوسشون داریم رو دوباره به دست بیاریم و اینبار بهترین استفاده ها رو از با هم بودنمون ببریم. می دونم عملاْ نمی شه این اتفاق بیفته... پس بیاین از لحظه لحظه همین روزا استفاده کنیم که شاید دیگه برنگردن...
شاعر چه زیبا می گه:
ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان چقدر زود دیر می شود!
پيام هاي ديگران () link جمعه ٢٤ فروردین ،۱۳۸٦ - الهام
تا تحویل سال حدود یک ساعت و چهل دقیقه مونده. بیدارم و منتظر. دلهره عجیبی دارم. نمی دونم چرا؟ ولی هر سال همینطوره...
به سالی که داره به سرعت از جلوی چشمام می گذره فکر می کنم. خاطرات، پشت سر هم از جلوی چشمام رژه می رن. خوب و بد، تلخ و شیرین. با یادآوری بعضیاشون، بی اختیار لبخند می زنم و با به خاطر آوردن بعضیا... سعی می کنم به خوباش فکر کنم.
هفت سین قشنگی انداختم. البته من فقط کمک کردم! همه چیز هست: سبزه، سکه، سیر، سماق و ... فقط جای یه تنگ کوچولوی ماهی خالیه! الان چند ساله که دیگه ماهی نمی خرم. آخه دلم نمیاد تنهایی ماهی رو ببینم. آخه شما که نمیدونین من خودمم یه ماهیم! می دونم تنهایی چیه...
خدایا توی این یه سالی که گذشت من خیلی اشتباها کردم. خیلی بدی ها کردم. منو ببخش و کمکم کن دیگه اشتباه نکنم. ولی تو، امسال از همیشه به من نزدیک تر بودی. این بار واقعا حضورت رو در کنار خودم اونم توی بدترین شرایط حس کردم. می خوام بگم ازت ممنونم. به خاطر همه چیز.
من تازه امسال(که دیگه کم کم داره پارسال میشه)، به جمع وبلاگ نویسا وارد شدم. این برام تجربه قشنگی بود. دوستان خیلی خوبی پیدا کردم. یکی از یکی بهتر. خیلی چیزا ازتون یاد گرفتم. با شما خندیدم و گریه کردم. غمم رو با وجود شما فراموش کردم. از همه تون ممنونم. سال نو رو به همه شما تبریک می گم و امیدوارم توی این سال جدید به بهترین آرزوهاتون برسین.
سالی سرشار از شادی و قشنگی رو برای همه شما آرزومندم.
حالا تفالی می زنم به حافظ. شعر قشنگی آمد:
شب وصل است و طی شد نامه هجر
سلام فیه حتی مطلع الفجر
دلا در عاشقی ثابت قدم باش
که در این ره نباشد کار بی اجر
من از رندی نخواهم کرد توبه
ولو آذیتنی بالحجر و الحجر
برآی ای صبح روشن دل خدا را
که بس تاریک می بینم شب هجر
دلم رفت و ندیدم روی دلدار
فغان از این تطاول، آه از این زجر
وفا خواهی، جفا کش باش حافظ
فان الرج و الخسران فی التجر

سلام
یه سلام به پهنای همه این روزایی که نبودم. فعلا تا اطلاع ثانوی( تحویل پایان نامه) باید برم. آمدم که از محبت تک تک شما تشکر کنم.
امیدوارم بتونم جبران کنم.
برام دعا کنین.
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ٢۱ اسفند ،۱۳۸٥ - الهام
السلام علیک یا ابا عبدالله
دیباچه عشق و عاشقی باز شود
دلها همه آماده پرواز شود
با بوی محرم الحرام تو حسین
ایام عزا و غصه آغاز شود

گاهی وقتا احساس می کنم اين چند وقته ديگه کمتر مي بينمت. اعتراف مي کنم دلم برات تنگ شده. آره دلم برات تنگ شده. ولي با اين حال نمي خوام ببينمت! از آخرين باري که ديدمت خاطره خوبي برام نمونده. همون دوري و دوستي من و تو بهتره. ديگه کمتر همديگه رو اذيت مي کنيم. اون يه کم دلتنگي هم عيبي نداره. حل مي شه. گرچه به سختي...َ
بايد برم چون حرف زدن با تو باعث مي شه بازم بهت عادت کنم. نمي خوام اينطوري بشه. راستي يه سوال دارم ازت. خيلي وقته مي خوام بپرسم. ببينم تو منو بخشيدي؟
بهت بد کردم ولي تو هم خيلي خوب بودي. همين خوبي هم که داشتي باعث شد به من بد کني. آره بدي که تو به من کردي، ضربه اي که تو به من زدي رو هيچ وقت نتونستم جبران کنم. بگذريم. اگه بيشتر بمونم باز پاي حرفا و خاطره هاي قديمي باز مي شه. مي رم و تنهات مي ذارم گرچه مي دونم که خودمم تنها مي مونم. براي هميشه. خداحافظ خود من.

پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ٢٧ دی ،۱۳۸٥ - الهام
آهسته با من گام برمی داری
و خودت هم نمی دانی
چه شورانگيز به دنيای کوچکم پا گذاشته ای
و سکوت پاييزی اش را
با قدم های استوارت
روی برگ برگ سرخ و زردش
شکسته ای.
آن طرف را نگاه کن . . .
يک دسته مرغ عشق
به راستی که چه زيبا طنين محبت را می نوازند.
روی تخته سنگی نشسته ای خيره به زلال آب
انوار طلايي خورشيد از لابه لای درختان بلند
چهره ات را نورانی کرده
ونسيم موهای پريشانت را به بازی گرفته
و شميم آنرا تا دورها برده
اينجا نشسته ای در کنار من
و با سحر نگاه زيبايت
جادويم می کنی
مرا با خود می بری
به جاده رنگين پاييزی ام
و من همراه با تو
در تاج طلای اين شاهزاده کوچک سفر می کنم
در جستجوی تنهاترين ياقوتش
ثانيه ها را در رويا و ساعتها را در خيال حل می کنم
نگاه کن
تو اينجايي
در باغ پاييزی روياهايم . . .

سلام به همه دوستای عزیزم که خیلی دوسشون دارم. این غزل رو که نمی دونم شاعر خوش ذوقش کیه، تقدیم می کنم به همه شما مهربونا. امیدوارم خوشتون بیاد.
مرا از اینکه می بینی پریشان تر چه می خواهی؟
از این آتش به جز یک مشت خاکستر چه می خواهی؟
من از اوج نگاه تو به زیر پایت افتادم
بیا این اوج، این پرواز، این هم پر، چه می خواهی؟
مرا بی خود به باران می بری با مستی چشمت
بیا این چشمها، این گونه های تر، چه می خواهی؟
برای ادعای عشق اگر این سینه کافی نیست
بیا این تیغ، این شمشیر، این هم سر چه می خواهی؟
مرا کافیست تاوان لبانت بوسه ای زخمی
از این ضحاک در خون مرده، آهنگر چه می خواهی؟
تمام این غزل با خون رگهایم نثارت باد
بگو دیگر عزیز من بگو دیگر چه می خواهی؟

من درد تو را ز دست آسان ندهم
دل برنکنم ز دوست تا جان ندهم
از دوست به يادگار دردی دارم
کان درد به صد هزار درمان ندهم
«مولوی»
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ۱٩ آذر ،۱۳۸٥ - الهام
ای به سبک خیال
مهربان و شورانگیز
میلاد تو
آغاز آب و سیب و اطلسی است
ارزانی تو باد
فانوس های آسمان...
میلاد امام عاشقان، امام رضا (ع) بر تمامی شیفتگان آن حضرت مبارک باد.
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ۱٢ آذر ،۱۳۸٥ - الهام
گاهی وقتا که غریبم
تو حصار شب اسیرم
سر رو شونه های باروون
میذارم که جون بگیرم
تو ستاه شبامی
وقتی آسمون سیاهه
چشمای خسته و خیسم
منتظر... خیره به راهه
اگه دیگه برنگردی
منو با شبا بذاری
اگه این سکوت تلخو
تو بذاری یادگاری
بری از دیار غربت
نکنی تو هیچ یادم
کیه وقت تنهایی ها
برسه به آه و دادم؟
من دلشکسته بی تو
میون حصار غربت
بیا عشق پاکمونو
بکنیم با قلبا قسمت
همسفر، سفر چه سخته
وقتی که تویی بهونم
تو کجایی که تو رو من
روی چشمام بنشونم
اگه تاریک و سیاهم
تویی روشنی راهم
تو نرو که این سیاهی
می کنه بی تو تباهم
غزاله رهایی_رشت_برگرفته از مجله کانون خانواده
پيام هاي ديگران () link شنبه ٢٧ آبان ،۱۳۸٥ - الهام
سلام دوستای عزیزم
چند وقت پیش توی یه مجله یه مطلب خوندم که دوست دارم شماها هم بخونین. به من که خیلی کمک کرد.امیدوارم خوشتون بیاد.
درختی در پاییز
«غروب پاییز بود و منم مست دلتنگی. نم نمک قدمی می زدم و بی هدف در کوچه پس کوچه های بی قراری می رفتم به یه ناکجا آبادی. داشتم با زندگی دست و پنچه نرم می کردم. آره داشتم کم آوردنم رو دیگه باور می کردم. خسته و تنها می رفتم. فقط به دوردست خیره شده بودم. یه تک درختی روی یه بلندی یه طورایی منو جذب خودش کرد. رفتم کنارش و دیدم ای دل غافل این که از من حالش بدتره. برگای رنگ و وارنگش ریخته بودن روی زمین. بهش گفتم تو هم مث خودمی، هیچکس رو نداری، همه تنهات گذاشتن، تو هم ناامیدی مثل خودم، همه چیز رو از دست دادی، دلت به چی خوشه وقتی حتی یه برگم نداری؟ ناامیدتر به راه افتادم که برم. چند قدمی نرفته بودم که خیال کردم یکی داره صدام می کنه. برگشتم و دیدم یه پرنده رو شاخه های خشک این درخته داره لونه می سازه! یهو جاخوردم، یه حسی پیدا کردم، حس بودن، حس خواستن. این درخت خشکیده پناه یه پرنده شده، همدم و همسایه پرنده. احساس کردم وجدانم می خواد حرف بزنه. بهم گفت این درخت رو بین به امید بهار سال آینده که دوباره شکوفه بده، توی پاییز دلش خوشه که یه پرنده همدمشه و تونسته یه کاری انجام بده. اما تو چی؟ تو چطور به خودت امید دادی؟ تو پناه کی شدی تو اوج بی پناهی؟ بس کن دیگه...
دلم به حال خودم سوخت که تا حالا هیچ کاری واسه دل و وجدانم نکردم. آره رفیقی که داری حرفامو می خونی منو دیگه کمتر می بینی آخه بهش رسیدم به همونی که باید خیلی سالها پیش از این می رسیدم. تو هم می تونی، فقط بخواه، از من که کمتر نیستی، بیا واسه یه بار هم که شده به خاطر وجدانت یه کار خوب کن. اگه هر کی به تو بدی کرد تو خوبی کن. اگه کسی دلت رو شکست تو دلداری کن. اگه کسی بهت نارو زد تو محبت کن. آره عزیز دل نذار وجدانت مثل من بخوابه. دیگه زیاد وقت نداری ها. فقط اینو بدون که خدا دوستت داره و یه روزی، یه کسی، یه چیزی، یه جایی، یه جوری، صبر داشته باش، صبر داشته باش.»
هدی نصرتی_ برگرفته از مجله موفقیت
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ۱٧ آبان ،۱۳۸٥ - الهام
شاید بالهایم را نو کنم
برای پروازی دوباره
یا شاید بالهای نو درآورم
برای به اوج رسیدن
مهم نیست پرستو شدن یا عقاب
مهم پرواز است
به سوی آسمان!
اعظم آکیش ـ شاهین دژ ـ برگرفته از مجله خانواده

لذتی که در فراق هست
در وصال نیست!
چرا که در فراق
شوق وصال هست
و در وصال...
بیم فراق!
پيام هاي ديگران () link شنبه ٢٩ مهر ،۱۳۸٥ - الهام
هر شب به ماه دیده تو را یاد می کنم
با مه فسانه گفته و فریاد می کنم
شاید تو هم به ماه، ماه من کنی نگاه
با این خیال، خاطر خود شاد می کنم!
«شهریار»
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ۱٩ مهر ،۱۳۸٥ - الهام